چگونگی شهادت قاسم بن الحسن علیهماالسلام

قاسم، فرزند امام حسن علیه السلام است. مادرش كنیز بود و نرجس نام داشت. چهره او چون پاره ماه بود. به گزارش خوارزمى، وى هنگام شهادت، به سنّ بلوغ نرسیده بود؛ ولى مؤلّف لباب الأنساب، او را شانزده ساله مى داند.
چگونگى اجازه گرفتن این نوجوان از امام حسین علیه السلام براى رفتن به میدان، حاكى از قوّت معرفت و كمال درایت و شهامت و ایمان اوست. شاید به دلیل كمىِ سن، ابتدا امام حسین علیه السلام به او اجازه میدان رفتن نداد؛ امّا قاسم، آن قدر دست و پاى امام علیه السلام را بوسید و پافشارى و التماس كرد تا اجازه گرفت و در حالى كه اشك هایش بر گونه اش مى غلتید، با خواندن این رَجَز به صف دشمن ، حمله بُرد:
اگر مرا نمى شناسید، من شاخه حسن / نواده پیامبرِ برگزیده و امین هستم این حسین، همانند اسیرِ به گروگان گرفته شده / در میان مردم است كه از آب باران هم دریغ داشته شده است او پس از هلاك نمودن تعدادى از سپاه ابن سعد، به خیل شهیدان پیوست.(1) در «زیارت رجبیّه»، نام وى آمده و در «زیارت ناحیه مقدّسه» نیز در باره وى آمده است: السَّلامُ عَلَى القاسِمِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ ، المَضروبِ عَلى هامَتِهِ ، المَسلوبِ لامَتُهُ ، حینَ نادَى الحُسَینَ عَمَّهُ ، فَجَلا عَلَیهِ عَمُّهُ كَالصَّقرِ ، وهُوَ یَفحَصُ بِرِجلَیهِ التُّرابَ وَ الحُسَینُ یَقولُ : «بُعداً لِقَومٍ قَتَلوكَ ! و مَن خَصمُهُم یَومَ القِیامَةِ جَدُّكَ و أبوكَ» سلام بر قاسم، فرزند حسن بن على؛ ضربت خورده بر سرش، و زِرهش كَنْده شده، هنگامى كه عمویش حسین را صدا زد! پس عمویش، خود را مانند بازى شكارى، بر بالاى سرش رسانْد و او، پاهایش را به خاك مى سایید و حسین علیه السلام مى فرمود: «[از رحمت خدا] دور باشند قاتلان تو؛ كسانى كه روز قیامت، دشمنشان، جدّ تو و پدر تو هستند!» سپس فرمود: «به خدا سوگند، بر عمویت گران است كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد، ولى تو كشته شده، بر خاك افتاده باشى و سودى برایت نداشته باشد. به خدا سوگند، امروز، روزى است كه كُشندگان او (عمویت)، فراوان و یاورانش، اندك اند!» خداوند، مرا در روز قیامت، با شما دو نفر (قاسم و امام حسین علیه السلام )، قرار دهد و در جایگاه شما، جاى دهد. خداوند، قاتلت عمر بن سعد بن عروة بن نُفَیل اَزْدى را لعنت كند و او را به دوزخ برساند و عذابى دردناك، برایش آماده سازد! خوارزمى در مقتل الحسین علیه السلام می نویسد: پس از عون بن عبداللّه بن جعفر، بر اساس برخى نقل ها، عبداللّه بن حسن بن على بن ابى طالب و بر اساس برخى دیگر، قاسم بن حسن كه نوجوان بود، به میدان آمد.(2) هنگامى كه حسین علیه السلام به او نگریست، او را در آغوش گرفت و آن قدر با هم گریستند كه هر دو از حال رفتند. سپس جوان، اجازه پیكار خواست و عمویش حسین علیه السلام، از اجازه دادن ، خوددارى كرد . جوان ، پیوسته دست و پاى حسین علیه السلام را مى بوسید و از او اجازه مى خواست تا به او اجازه داد . او به میدان آمد و در حالى كه اشك هایش بر گونه هایش روان بود ، چنین مى خواند :

ادامه مطلب
زينب، پيامبرِ خون شهدا
از حضرت زينب (عليها السلام) به عنوان «قهرمان صبر» ياد مى كنند. اين شيرزن، پيام رسان خون شهيدان كربلا است. او از شروع قيام عاشورا همراه برادرش امام حسين (عليه السلام) بود و از همه مسائل قيام عاشورا آگاهى داشت. او از شجاعت، عفاف، قوّت قلب، زهد، فصاحتِ بيان و شهامت بسيار عجيبى برخوردار بود. اين بانوى فداكار، دو پسر به نامهاى «محمد» و «عون» داشت كه در كربلا به شهادت رسيدند.
در قيام الهى عاشورا، نقش فداكارى هاى بزرگ حضرت زينب (عليها السلام) خيلى زياد بود؛ سرپرست قافله اسيران خاندان امام حسين (عليه السلام) و پرستار امام زين العابدين (عليه السلام) و افشا كننده ظلمهاى حكومت بنى اميّه با سخنرانى هاى تاريخ سازش بود. بعد از عاشورا و در مدّت اسارت در كوفه و شام، سخنرانى هاى آتشينى ايراد كرد و باعث ادامه حماسه عاشورا و بيدارى مردم شد.
در مدينه بعد از دوران اسارت براى شهيدان كربلا مجالس عزادارى برگزار و با سخنانش افشاگرى مى كرد.
حضرت علی اکبر؛ پاره تن سیدالشهدا

درباره علی اکبر علیه السلام
على اكبر علیه السلام ، بزرگ ترین پسر امام حسین علیه السلام بود كه از نظر صورت و سیرت و سخن گفتن، به حدّى شبیه پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بود كه هر كس شوق دیدار پیامبر صلى الله علیه و آله را داشت، به او مى نگریست، چنان كه پدر بزرگوارش، طبق نقلى، هنگام رفتن وى به میدان نبرد، فرمود:
علی اکبر علیه السلام به میدان رفت و جنگ نمایانی کرد. آن گاه، ده تن از آنان را كُشت و سپس به نزد پدرش باز گشت و گفت: اى پدر ! تشنه ام. حسین علیه السلام فرمود: «شكیبایى كن، پسر عزیزم! جدّت با كاسه اى پُر به تو مى نوشانَد» . او باز گشت و جنگید و 44 تن از دشمنان را كُشت.(5)
تاریخ الطبرى به نقل از ابو مِخنَف می نویسد: زُهَیر بن عبد الرحمان برایم نقل كرد كه :
مُرّة بن مُنقِذ بن نُعمان عبدى لیثى، او را دید و گفت: گناهان عرب بر دوش من، اگر بر من بگذرد و چنین كند و من، پدرش را به عزایش ننشانم !
على اكبر علیه السلام ، با شمشیرش به دشمن حمله مى بُرد كه بر مُرّة بن مُنقِذ گذشت . او نیزه اى به على اكبر علیه السلام زد و او [بر زمین] افتاد .
على اكبر علیه السلام، ندا داد: اى پدر ! سلام بر تو ! این، جدّم است كه به تو سلام مى رساند و مى فرماید: «زودتر ، به سوى ما بیا».(6)
دشمن، گِردش را گرفتند و با شمشیرهایشان، او را تكّه تكّه كردند .
همچنین سلیمان بن ابى راشد، از حُمَید بن مسلم اَزْدى برایم نقل كرد كه: در روز عاشورا، به گوش خود شنیدم كه حسین علیه السلام مى گوید: «خدا، بكشد كسانى را كه تو را كشتند، اى پسر عزیزم! چه گستاخ بودند در برابر [خداى] رحمان و بر هتك حرمتِ پیامبر! دنیا، پس از تو ویران باد!
و گویى هم اینك به زنى مى نگرم كه مانند خورشیدِ به گاه طلوع، به سرعت، بیرون دویده، ندا مى دهد: اى برادرم و فرزند برادرم!
در باره او پرسیدم. گفته شد: این، زینب، فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله است.
آن زن آمد تا خود را بر روى [پیكر] على اكبر علیه السلام انداخت. حسین علیه السلام نزد او آمد و دستش را گرفت و او را به خیمه، باز گردانْد. سپس، حسین علیه السلام به پسرش روى آورد و جوانان [خاندان] او نیز همراهش آمدند. حسین علیه السلام فرمود: «برادرتان را ببرید !» آنان، او را از آن جایى كه بر زمین افتاده بود ، بُردند و در خیمه اى نهادند كه جلوى آن مى جنگیدند.(7)
ادامه مطلب
قابل توجه فراوان عزاداران سيدالشهداء
شهيد آية الله دستغيب ره مىفرمايد:
مرحوم حاج ميرزا على ايزدى فرزند مرحوم حاج محمد رحيم مشهور به آبگوشتى (337) نقل نمود كه پدرم سخت مريض شد، به ما دستور داد تا او را به مسجد ببريم، من گفتم: اين كار براى شما سبك است، زيرا تجار و بزرگان به عيادت شما مىآيند و در مسجد مناسب نيست، ايشان گفت: من مىخواهم در خانه خدا بميرم. زيرا علاقه بسيارى به مسجد داشت،
به ناچار ايشان را به مسجد برديم تا شبى كه بيمارى ايشان شديد شد و در حال اغماء بود كه او را به منزل آورديم، در آن شب در حال سكرات مرگ بود، ما به مردن ايشان يقين كرديم، به گوشه اى نشسته مشغول گريه و مذاكره كارهاى بعد از رحلت مثل غسل و كفن و محل دفن و مجلس ترحيم بوديم.
هنگام سحر بود كه ناگاه ديديم، ايشان من و برادرم را صدا مىزند، وقتى آمديم ديديم عرق بسيارى بر بدن اوست، بما گفت: آرام باشيد، و برويد بخوابيد وم بدانيد كه من از اين بيمارى خوب شده ام و نخواهم مرد.
صبح كه شد اثرى از بيمارى در او نبود، بسترش را جمع و او را به حمام برديم و اين جريان در شب اول محرم سال 1330 قمرى اتفاق افتاد، اما حيا مانع شد تا از سبب شفاى ايشان سؤال كنيم.
تا اينكه در موسم حج، حساب و كتاب كارها را نمود و با نخستين قافله حركت كرد، ما تا يك فرسخى شيراز تا باغ جنت، ايشان را بدرقه كرديم و شب را با او بوديم، ايشان بما گفت: شما كه نپرسيديد كه چه شد كه خوب شدم، خودم مىگويم، در آن شب مرگ من فرارسيده بود و من در حال سكرات مرگ بودم، در آن حال خود را در محله يهوديها ديدم و از بوى گند و هول منظره آن ها سخت ناراحت شدم و دانستم همينكه بميرم جزء آنها خواهم بود، در آن حال به خداوند ناله كردم، صدائى شنيدم كه ميگفت: اينجا محل ترك كنندگان حج است،
من گفتم: پس توسلات وم خدمات من به سيدالشهداء چه شد؟ ناگاه آن منظره هولناك به منظره دل انگيزى تبديل شد و به من گفتند، تمام خدمات تو پذيرفته است و به شفاعت آن حضرت ده سال بر عمر تو افزوده شد و مرگ تو به تاخير افتاد تا حج واجب را بجا آورى.
مرحوم ايزدى نقل نمود كه پيش از محرم 1340 ده سال بعد پدرم به بيمارى مختصرى دچار شد، خودش گفت: شب اول محرم موعد مرگ من است، و درست در همان شب يعنى شب اول محرم هنگام سحر از دار دنيا رحلت نمود. (338) رحمة الله عليه.
فهرست فضيلت زيارت امام حسين طبق روايات
از آن جا كه آوردن تمامى روايات وارده در فضيلت زيارت سيدالشهداء در گنجايش اين كتاب نيست، و از طرفى تا انسان، انبوه صدها روايت را در اين مورد نبيند، به اهميت قيام عاشوراء در حفظ دين و عظمت اباعبدالله الحسين عليه السلام و عنايت ائمه اطهار عليهم السلام در محور قرار دادن امام حسين عليه السلام نسبت به دين را در نمى يابد، به ناچار فهرستى از آنچه در فضيلت مادى و معنوى زيارت امام حسين عليه السلام ذكر شده است، آورده مىشود.
1- روزى را زياد مىكند.
2- عمر را طولانى مىكند.
3- خطرات را دفع مىكند.
4- گناهان گذشته را و آينده را مىآمرزد.
5- مىتواند پنجاه نفر را شفاعت كند.
6- حاجت او كنار قبر مستجاب است.
7- ملائكه براى زوار دعا مىكنند.
8- نام او را در اعلى عليين مىنويسند.
9- هنگام خروج از خانه از گناه خارج مىشود.
10- ثواب هزار حج مقبول دارد.
ادامه مطلب
خرابه شام
بعد از سخنرانى حضرت زينب (عليه السلام) در مجلس جشن يزيد، كه وضع را بر ضدّ او تغيير داد، يزيد خاندان امام حسين (عليه السلام) را در خرابه اى بى سقف جاى داد. اهل بيت، سه روز در آن خرابه بودند و براى امام حسين و شهداى كربلا عزادارى مى كردند.
«رقيّه» دختر خُردسال امام حسين (عليه السلام) در همين خرابه پدرش را در خواب ديد و پس از بيدار شدن بسيار گريست و بى تابى كرد و پدر را خواست. خبر به يزيد رسيد. به دستور او سر مطهّر امام حسين (عليه السلام) را براى رقيّه آوردند و او از اين منظره بيشتر ناراحت شد و همان روزها روح از بدنش جدا شد و به سوى خدا رفت.
در مدتى كه خاندان امام حسين (عليه السلام) در شام اسير بودند، چند نوبت آنها را به قصر يزيد بردند. يزيد به هيچ وجه حيله اش عملى نشد و هربار نتيجه معكوس گرفت. او ناچار شد خاندان پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) را در بيستم صفر به مدينه بفرستد.
قصر يزيد، در انتظار اسيران
قصر يزيد كه آن را «دار الخلافه» مى ناميدند، نزديك مسجد جامع اُمَوى بود. يزيد براى اينكه پيروزيش را به رُخ مردم بكشد، اجازه داد تا همه وارد دارالخلافه شوند. و از اين رو قصر پر از جمعيت شد. سپس اُسراى اهل بيت را كه با طناب و زنجير آنان را به هم بسته بودند با وضعى توهين آميز وارد مجلس جشن يزيد كردند.
سر مطهر امام حسين را داخل «طَشت طلا» گذاشتند و نزد يزيد آوردند. يزيد در حالى كه مى خنديد با چوب خَيزَران (5) بر لبهاى امام زد و با غرور و سرمستى خواند: «بنى هاشم با حكومت بازى مى كردند، نه خَبرى (از آسمان و غيب) آمده و نه وحى نازل شده است...».
يزيد آرزو كرد كاش نياكانش كه در جنگ بَدْر كشته شدند زنده بودند و خونخواهى و انتقام او را مى ديدند. اين جملات، نشان دهنده كفر قلبى و كينه يزيد به پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) بود.
پس از سخنان كفرآميز يزيد، حضرت زينب (عليها السلام) سخنرانى تاريخى اش را با اين آيه شروع كرد: «سرانجامِ بدكاران، آن شد كه آيات الهى را تكذيب و مسخره كردند.» (6) در ادامه سخنرانى اش باز هم از قرآن كمك گرفت: «كافران مپندارند كه اگر به آنان مهلت مى دهيم، برايشان خوب است، بلكه گناهانشان افزوده مى شود و براى آنان عذاب خواركننده اى است». (7)به طور كلّى سخنرانى حضرت زينب (عليها السلام) بيانگر خروج يزيد از اسلام و بى اعتقادى او به دين و اثبات كفر و انجام كارهاى زشت و ناپسند او است. در حقيقت، واقعه با عظمت كربلا، كفرِ پنهان بنى اميّه را ظاهر و چهره اصلى آنها را براى مردم روشن كرد.
«فاطمه» دختر امام حسين (عليه السلام) در بين اسيران بود. او هم به نوبه خودش سخنان افشاگرانه اى بر ضدّ جنايتهاى يزيد بيان كرد و همه حاضران را به گريه انداخت. در دارالخلافه يزيد، چشم يكى از وابستگان حكومت به او افتاد، از اين رو از يزيد خواست او را به وى ببخشد. حضرت زينب (عليه السلام) به شدّت اعتراض كرد و كار آنان را كُفر به حساب آورد.
تبليغات بنى اميّه وانمود كرده بود كه بر دشمنان اسلام و بر شورشيان پيروز شده اند و خاندان آنها را به اسارت درآورده اند، اما حضرت زينب (عليها السلام) و امام زين العابدين (عليه السلام) با سخنرانى هايشان «جشن» را به «عزا» تبديل كردند و پيروزى(!) را بر كام يزيد تلخ نمودند.
يزيد در انتظار رسيدن اسيران بود. نماينده جنايتكارش «عبيدالله بن زياد» برنامه اش را خوب انجام داده بود. يزيد دستور داد تا شهر شام را آذين بندى كنند و خاندان حسين بن على (عليه السلام) را در كوچه و بازار بگردانند.
كاروان اسيران را سه روز در پشت «دروازه ساعات» نگهداشتند تا كار جشن كامل شود. آن دروازه، يكى از دروازه هاى شرقى شام بود كه راه «حلب» و «كوفه» به آن ختم مى شد.
شهر را با زيورها، ديبا و زر و سيم و انواع جواهر آراستند. سپس مردان، زنان، كودكان، بزرگسالان، وزيران، اميران، يهود، مَجوس، (3) نصارا (4) و همه اقوام، با طبل، دف، شيپور، سرنا و ديگر ابزار لهو و لعب براى شادى و تفريح بيرون آمدند. چشمها را سُرمه كشيده، دستها را حَنا بسته و بهترين لباس ها را پوشيده و خود را آراسته بودند.
در چنين وضعى، روز اول ماه صفر، سر مطهّر امام حسين (عليه السلام) را كه بالاى نيزه بود وارد شهر كردند و به دنبال آن، اسيران اهل بيت را به شهر آوردند. مردم به شادمانى و پايكوبى و طبل زنى مشغول بودند. اين برنامه، حاصل تلاشهاى معاويه بود. او بيش از سى سال در شام حكومت كرد.
مردم شام، با تلاشهاى معاويه با حضرت على (عليه السلام) و خاندانش دشمنى ميورزيدند و رفتار مردم شام با اسيران كربلا نشان دهنده آن بود. سالها بود كه در قنوت نمازشان بر حضرت على (عليه السلام) لعنت مى فرستادند! علاوه بر اينها، يزيد، براى موجّه جلوه دادنِ كار خود، امام حسين (عليه السلام) را «شورشى» معرفى كرد و خود را سركوب كننده شورش ضدّ حكومت اسلامى(!) مى دانست.
اسيران را از قسمتهاى مختلف شهر عبور دادند، از جمله «بازار شام». جمعيت زيادى از مردم براى ديدن اسيران خاندان محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) در دو طرف بازار صف كشيده بودند. در انتهاى بازار «مسجد اُمَوى» قرار داشت و اسيران را از همين مسير وارد مسجد كردند. فشار جمعيت حركت را كُند كرده بود. خونبارترين برگهاى تاريخ در حال نوشتن بود. سخنان امام حسين (عليه السلام) و خاندانش در قيام تاريخى كربلا، همه بيانگر اين بود كه قيام، براى دين و مبارزه با ستم و كفر است. اهل بيت (عليهم السلام) همواره خود را خاندان و وارثان پيامبر معرفى مى كردند و بر اين مهمّ تأكيد داشتند، تا پرده هاى غفلت و خاموشى را كنار بزنند.
جنايتكاران بنى اميّه، پس از آن كه امام و يارانش را به شهادت رساندند، لباسها و وسايلش را به غارت بردند، با اسب بر بدنش تاختند، خيمه هاى خاندانش را به آتش كشيدند، زنان و كودكان را غارت كردند و آنها را به اسارت درآوردند.
دشمن، خاندان امام حسين (عليه السلام) را شهر به شهر گرداند. يزيد مى خواست با اين كار خاندان پيامبر و مقدّسات دين را خوار و پست گرداند و به اين ترتيب، مردم را بترساند تا كسى جرأت مبارزه نداشته باشد. اما اين خاندان الهى در دوران «اسارت» هم، با باطل جنگيدند و دشمن را رسوا كردند و با سخنرانى هاى بيدارگرشان برنامه دشمنان اسلام را نقش بر آب ساختند. بنى اميّه با پيامبر و اهل بيت او دشمنى شديد داشتند و همواره خصومت خود را به شكلى نشان مى دادند. حضرت محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) آنان را لعنت كرد. در سوره اسراء آيه شصت «شجره ملعونه» به بنى اميّه تفسير شده است.
مأموران سپاه يزيد با وضع ناراحت كننده اى خاندان امام حسين (عليه السلام) را وارد كوفه كردند. امام زين العابدين (عليه السلام) را غُل و زنجير كرده و در حالى كه دستها را به گردنش بسته بودند، در معرض تماشاى مردم گذاشتند.
مردم بيوفاى كوفه، با بى حيايى به تماشاى زنان و كودكان ايستاده بودند. آنان مى ديدند گوشواره هاى دختران و زنان از گوششان كشيده شده و جاى زخم و جراحت بر جاى مانده است. بچه هاى اسير، پابرهنه بودند و مردم كوفه مى ديدند كه از پاى دختران خلخال را بيرون آورده اند.
ادامه مطلب
دفن شهداى كربلا
بعد از روز عاشورا، عدّه اى از طايفه «بنى اسد» كه موافق با امام حسين (عليه السلام) بودند به كربلا آمدند تا پيكر امام و يارانش را دفن كنند. اما به علت وجود زخم هاى زياد و يا قطعه قطعه بودن پيكر شهداء آنها را نمى شناختند و حيران بودند. در آن حال، امام زين العابدين (عليه السلام) آمد و بدن مطهّر شهدا را يك به يك به آنها شناساند و آنها در دفن شهدا، امام زين العابدين (عليه السلام) را يارى نمودند. امام زين العابدين (عليه السلام) روى قبر پدرش نوشت: «هذا قبرُ الحسين بنِ على بن ابى طالب، الَّذى قَتَلُوهُ عَطشاناً غَريباً».
رباب كه بود؟
رباب همسر امام حسين و دختر «امرء القيس بن عدى كَلْبى» بود. رباب مادر «سكينه» و «عبدالله رضيع» است و بعد از شهادت امام، بيش از يك سال زنده نماند.او به امام علاقه شديدى داشت و امام هم به او علاقه مند بود.
رباب به مدينه برنگشت و در كنار قبر مطهر امام حسين (عليه السلام) ماند و زير سايه و سقف هم نرفت، تا اينكه بعد از يك سال، بر اثر غم و اندوه از دنيا رفت. او از بافضيلت ترين زنان عصر خود بود و شعرهايى هم براى مصيبت امام حسين (عليه السلام) سرود.
حال امام سجّاد در مورد مصيبت كربلا
حضرت امام زين العابدين (عليه السلام)، در روز عاشورا مصيبت هاى بسيارى كشيد. پدر، بَرادران، عموها، پسرعموها و ياران را كشته و در خاك و خون غلتيده ديد. زنان و كودكان و خواهران را ديد كه به اسارت گرفته شدند و شلاّق مى خورند. اما خداوند متعال به او صبر داده بود تا در برابر همه مصيبت ها شكيبا باشد؛ در حالى كه مى ديد بيشتر خاندانش و ياران پدرش در خاك و خون غلتيده اند و بدنهايشان برهنه و لباسهايشان به غارت رفته است. حقّ ايشان غصب شده، خاندانشان كشته شده و از وطن رانده شده اند.
امام سجّاد (عليه السلام) حدود چهل سال بر شهادت پدر بزرگوارش گريه كرد. در اين مدّت روزها را روزه مى گرفت و شبها عبادت مى كرد. وقتى در افطار برايش آب و غذا مى آوردند و مى گفتند: «آقا بفرماييد بخوريد.» امام مى فرمود: «فرزند رسول خدا گرسنه كشته شد، فرزند رسول خدا تشنه كشته شد.» آنقدر اين جملات را تكرار مى كرد و گريه مى كرد، تا ظرف غذايش از اشك تر مى شد و آب آشاميدنيى كه برايش آورده بودند با اشكش آميخته مى شد.
حالِ امام اين چنين بود تا به ملكوت اعلى پيوست.
شهداى كربلا چه كسانى بودند؟
بر اساس روايت هايى كه در كتاب هاى تاريخى آمده، شهداى كربلا از «بنى هاشم» و «غير بنى هاشم» هستند كه در رأس ايشان حضرت امام حسين (عليه السلام) است. اسامى شهداى بنى هاشم كه سى نفر هستند اين طور ذكر شده است:
فرزندان اميرالمؤمنين (عليه السلام)
اَبُوبَكْرِبن على، عُمَربن على، مُحمَّد اصغربن على، عبدالله بن على، عباس بن على، محمدبن العباس بن على، عبدالله بن العباس بن على، عبدالله اصغر، جعفربن على، عثمان بن على.
فرزندان امام حسن (عليه السلام)
قاسم بن حسن، ابوبكربن حسن، عبدالله بن حسن، بِشْربن حسن.
فرزندان امام حسين (عليه السلام)
على بن الحسين الاكبر، عبدالله رضيع، ابراهيم بن الحسين.
فرزندان عبدالله بن جعفر
محمدبن عبدالله بن جعفر، عَوْن بن عبدالله بن جعفر، عبيداللّه بن عبداللّه بن جعفر.
فرزندان عقيل بن ابى طالب
مسلم بن عقيل، جعفربن عقيل، جعفربن محمدبن عقيل، عبدالرحمن بن عَقيل، عبدالله بن مسلم بن عقيل، عبدالله الاكبربن عقيل، عَوْن بن مسلم بن عقيل، محمدبن مسلم بن عقيل، محمدبن ابى سعيد بن عقيل، احمدبن محمد هاشمى.
اسامى شهداى كربلا به غير از بنى هاشم
ابراهيم بن الحصين اسدى، ابن الحتوف بن الحارث انصارى، ابوعامر نهشلى، ادهم بن اميه عبدى، اَسْلَم تركى، اُمَيَّة بن سعد طائى، أَنَسَ بن الحارث كاهلى، أنيس بن مَعْقِل اَصْبَحى، بُرَيربن خُضَيْر هَمْدانى، بِشْربن عبدالله حَضْرمى، بَكْربن حَىّ تَيْمى، جابربن الحَجّاج تَيْمى، جَبَلَة بن على شَيْبانى، جُنادَة بن الحارث سَلْمانى، جُنادة بن كَعْب انصارى، جُنْدَب بن حجير خَوْلانى، جَوْن، جُوَين بن مالك تميمى، الحارث بن امرىء القيس كِنْدى، الحارث بن نَبْهان، الحباب بن الحارث، الحباب بن عامر شعبى، حبشى بن قاسم نَهْمى، حبيب بن مُظَهَّر (مظاهر) اسدى، الحَجّاج بن بَدْرى سَعْدى، الحَجّاج بن مَسْرُوق جُعْفى، حرّبن يزيد رِياحى، الحَلاس بن عمرو راسِبى، حَنْظَلَة بن اَسْعد شبامى، حَنْظَلَة بن عمرو شَيْبانى، رافع، زاهربن عمرو كِنْدى، زُهَيْربن بِشْر خَثْعَمى، زُهَيْربن سَليم اَزْدى، زُهَيْربن القَيْن بَجَلى، زيادبن عريب صائدى، سالم، سالم، سعدبن الحارث انصارى، سعد، سعد، سعيدبن عبدالله حَنَفى، سلمان بن مضارب بَجَلى، سليمان، سواربن منعم نَهْمى، سُوَيْدبن عمروبن ابى المطاع، سيف بن الحارث بن سُريع جابرى، سيف بن مالك عبدى، شَبيب، شوذب، الضَرْغامة بن مالك، عائذبن مجمع عائذى، عابِس بن ابى شبيب شاكرى، عامربن حِسان بن شُريح، عامِربن مسلم عَبْدى، عبادبن المهاجر جُهَنى، عبدالأعلى بن يزيد كَلْبى، عبدالرحمن اَرْحَبى، عبدالرحمن بن عبدربه اَنْصارى، عبدالرحمن بن عروة غِفارى، عبدالرحمن بن مسعود تَيْمى، عبدالله بن ابى بكر، عبدالله بن بِشر خَثْعَمى، عبدالله بن عروة غِفارى، عبدالله بن عميربن جناب كَلْبى، عبدالله بن يزيد عَبْدى، عبيدالله بن يزيد عَبدى، عقبة بن سَمْعان، عقبة بن الصلت جُهَنى، عمارة بن صلخب اَزْدى، عمران بن كَعْب بن حارثة اَشْجَعى، عماربن حسان طائى، عماربن سلامة دالانى، عمر و بن عبدالله جندعى، عمرو بن خالد اَزْدى، عمروبن خالد صَيْداوى، عمروبن قرظة انصارى، عمروبن مطاع الجعفى، عمروبن جنادة الانصارى، عمروبن ضبيعة ضَبُعى، عمروبن كعب ابو ثمامة صائدى، قارب، قاسط بن زُهَيْر تَغْلِبى، القاسم بن حبيب اَزْدى، كُردُوس تَغْلِبى، كنانة بن عتيق تَغْلبى، مالك بن ذودان، مالك بن عبدالله بن سريع جابرى، مُجَمَّع جُهَنى، مُجَمَّع بن عبيدالله عائذى، محمدبن بَشير حَضْرَمى، مسعودبن الحَجّاج تَيْمى، مسلم بن عَوْسَجَه اسدى، مسلم بن كثير اَزْدى، مقسط بن زُهَيْر تَغْلِبى، مُنْجِح، الموقع بن ثمامه اسدى، نافِع بن هِلال بَجَلى، نصر، النعمان بن عمرو راسِبى، نُعِيم بن عجلان انصارى، واضح رومى، وهب بن حباب كَلْبى، يزيدبن ثُبيط عَبْدى، يزيدبن زيادبن مهاصر كِنْدى، يزيدبن مغفل جُعْفى.
غارت لباسها و وسايل امام
پس از شهادت امام و جدا كردن سرِ مقدسِ آن حضرت، لشكريان عمربن سعد، لباس ها و اسلحه امام را ربودند.
«پيراهن» امام را «اسحاق بن حيوة حَضْرَمى» برداشت و پوشيد؛ كه به مرض پيسى (بَرَص، لكه هاى سفيدى كه در بدن به وجود مى آيد) مبتلا شد و همه موهاى بدنش ريخت.
«سراويل» (شلوار، زيرجامه) امام را «اَبْجَربن كَعْب تَميمى» برداشت؛ كه پاهايش خشك شد.
«عمّامه» امام را «اَخْنَس بن مَرْثَد» يا «جابِرِبن يَزيد» برداشت و به سر خود بست؛ كه ديوانه شد.
«نَعلين» امام را «اَسْوَدبن خالِد» برداشت و «انگشتر» امام را «بَجْدَل بن سَليم» برداشت؛ كه براى ربودن انگشتر امام، انگشت آن حضرت را قطع كرد. «زِره» امام را «عمربن سعد» برداشت و «شمشير» امام را «جميع بن خلق» يا «اَسْوَدبن حَنْظَلَه» برداشت.
دشمنان بى دين و خونخوار، بدن آن حضرت را برهنه كردند و هر چه داشت دزديدند.
سپاهيان ستمگر، بعد از جدا كردنِ سر مطهّر امام، به خيمه ها هجوم آوردند، حَرَم امام را غارت كردند و سپس خيمه ها را آتش زدند. تمام وسايل و حتّى گوشواره هاى كودكان و زنان را دزديدند. دشمنان بى دين، لباسهاى بعضى از زنان را ربودند. زنان و بچّه ها را با پايين نيزه مى زدند و آنها به يكديگر پناه مى بردند.
غارتگرانِ لشكر عمربن سعد، همه وسايل و لوازم شخصى زنان و كودكان را از آنان مى گرفتند. به علت رفتار خشن و بى رحمانه شان بعضى از كودكان از ترس غَش كرده و بيهوش شدند. «زينب» و «اُمّ كلثوم» خواهران امام بر اين مصيبت مى گريستند.
يك خيمه باقى مانده بود و خون آشامان به آن سمت هجوم آوردند. امام سجّاد (عليه السلام) در خيمه بود، شمر جلو آمد تا امام چهارم را بكشد. «حَميدبن مُسْلِم» گفت: «آيا بيمار را هم مى كشيد؟!» سپس ادامه داد: «همان بيمارى براى او كافى است و او را از بين مى برد.» به اين ترتيب، امام زين العابدين به قتل نرسيد. و اين خواست خداوند متعال بود، تا «امامت» باقى بماند.